آدرسی دیگر   

سلام دوستان

هر چند در این مدتی که در پرشین بلاگ نوشتم کسی بهم سر نمی زد ولی اگر خدای نکرده کسی راهش و گم کرد و اینجا اومد بگم که به بلاگفا بیاد

گیلان استان زیبای من                           www.seyghalan.blogfa.com

 

لینک
یکشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٩ - سعید

   عید فطر مبارک   

روز اول ماه شوال را بدین سبب عید فطر خوانده ‏اند که در این روز، امر امساک و صوم از خوردن و آشامیدن برداشته شده و رخصت داده شد که مؤمنان در روز افطار کنند و روزه خود را بشکنند. فطر و فطور به معناى خوردن و آشامیدن است.


 ابتداى خوردن و آشامیدن را افطار مى‏نامند و از این رو است که پس از اتمام روز و هنگامى که مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مى‏شود انسان افطار مى‏کند یعنى اجازه خوردن پس از امساک از خوردن به او داده مى‏شود.

عید فطر برهمه روزه داران مبارک باد

لینک
پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩ - سعید

   برنج   

لینک
یکشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٩ - سعید

   ماه شعبان   

شعبان شد و پیک عشق از راه رسید

عطر نفس بقیه اله رسید

با جلوه سجاد و ابوالفضل و حسین

یک ماه و سه خورشید در این ماه رسید

اعیاد شعبانیه مبارک

لینک
پنجشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٩ - سعید

   عشق فوتبال   

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.

یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد یا نه.»

بهمن گفت: «خسروجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم»

 چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.

یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ....

خسرو گفت: کیه؟

منم، بهمن.

تو بهمن نیستى، بهمن مرده!

باور کن من خود بهمنم..

تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمیبیند.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمیدیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته.

لینک
پنجشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٩ - سعید

   خرمشهر آزاد شد   

روز مقاومت و ایثار یعنی فتح خرمشهردر عملیات بیت المقدس را به همه ایرانیان عزیز تبریک عرض مینمایم

جای همه شهدا خالی

لینک
دوشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٩ - سعید

   نصیحت زرتشت به پسرش   

آنچه راگذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج واندوه مبر      

قبل از جواب دادن فکر کن         

هیچکس را تمسخر مکن          

نه به راست و نه به دروغ قسم مخور  

خود برای خود، زن انتخاب کن      

به شرر و دشمنی کسی راضی مشو    

تا حدی که می توانی ،ازمال خود داد ودهش نما                

کسی را فریب مده تا دردمند نشوی    

از هرکس و هرچیز مطمئن مباش    

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی     

بیگناه باش تا بیم نداشته باشی       

سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی    

بامردم یگانه باش تا محرم ومشهور شوی

راستگو باش تا استقامت داشته باشی   

متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی 

دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی 

معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی 

دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی 

مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی                   

سخی وجوانمرد باش تا آسمانی باشی   

روح خود را به خشم وکین آلوده مساز  

هرگز ترشرو و بدخو مباش         

درانجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند                  

اگرخواهی ازکسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده                     

دورو وسخن چین مباش ، نزدیک انجمن دروغگومنشین                

چالاک باش تا هوشیار باشی        

سحرخیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی                  

اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد ونمیری     

با هیچکس وهیچ آئینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد            

مغرور و خودپسند مباش ، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر خالی شود چیزی باقی نمی ماند             

لینک
یکشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - سعید

   امید به زندگانی با پشتکار   

داستان امروز ما در مورد دختر کوچکی است که در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود. زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شکننده ای بود. همه شک داشتند که زنده بماند. وقتی 4 ساله شد، بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت. ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد. اما او خوش شانس بود.
چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد. مادرش به او گفت: علی رغم مشکلی که در پایت داری، با زندگیت هر کاری که بخواهی می توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار، جرات و یک روح سرسخت و مقاوم است. بدین ترتیب در 9 سالگی دختر کوچولو بست های آهنی پایش را کنار گذاشت و بر خلاف آنچه دکتر ها می گفتند که هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت و 4 سال طول کشید تا قدم های منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود.
او یک آرزوی باور نکردنی داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان شود، اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه معنایی می توانست داشته باشد؟ در 13 سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و در تمام مسابقات، آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می گفتند که این کار را کنار بگذارد، اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد.

از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد. در سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت، و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا، یک دختر آلمانی قرار گرفت و تا بحال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد. اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادی 400 متر، 3 مدال المپیک گرفت.

آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک 3 مدال طلا کسب کند...
در حالی که گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود.....

لینک
یکشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٩ - سعید

   یک نکته از برنارد شاو   

 

روزی روزگاری نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: شما برای چی می نویسید ؟

 برنارد شاو جواب داد : برای یک لقمه نان.

 نویسنده جوان بهش بر خورد. پس با ناراحتی گفت: متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم.

  و برنارد شاو گفت: عیبی ندارد پسرم . هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم.

لینک
دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۸ - سعید

       

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟
به یاد داشته باشید : زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردن است

لینک
سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۸ - سعید